خانه پدری

 وقتی که آدم  زندگی عاشقانه‌اش را آغاز کزد، وقتی به کامیابی رسید و آرامش زندگی به او رو کرد. وقتی خیالش از بابت عشق راحت شد، روزی خواهد آمد که وقت مرور خاطراتی است که مدتها مجال نیافته بودند. خاطراتی که خاک نگرفته بودند ولی رفته بودند تا پشت شورها و حال‌های جوانی جا خوش کنند، خاطراتی از پیش از دوران جوانی و عشق. خاطراتی از دوران نوجوانی و کودکی. خاطرات سایه‌ها و آفتاب‌ها، بهار و زمستان‌ها، باهم بودن‌ها و باهم نشستن‌‌ها، با هم گریستن ها و خندیدن‌ها، خاطرات «خوشی ها و روزها» ی خانه پدری. 

و می‌آید آن حس غریبی که پیش از این نداشتی. می‌آید و تو خیلی روشن آن را می‌فهمی. هیچ ابهامی ندارد و پیچیده هم نیست. حس زیبای میان‌سالی.  

 

باور

 این سرشت انسان است که در هر دوره‌ای از زندگی، حسرت گذشته و بیم و امید آینده را دارد. این ویژگی خوب یا بد، تلخ یا شیرین، روح آدم را رشد می‌دهد و به کمال خود نزدیکتر می‌کند. 

 

پندار۲

آرام می شود فرو رفت

ذره ذره

چون تکه ای یخ

که آب می شود کنار باغچه ای

زیر آفتاب ظهر تابستان،

در باتلاق روزمرگی

ندانستن

     ندانستن بعضی وقت ها چیز خوبی است. مثلا وقتی نمیدانی در روزها ی آینده، آینده ی دور ، خیلی دور ،آینده ی نزدیک و حتی خیلی نزدیک چه اتفاقاتی می افتد و این ندانستن شیرین تر می شود وقتی تازه فضایت را عوض کرده ای  و خواه ناخواه پا به محیطی گذاشته ای که همه چیزش با جایی که قبلا بودی فرق دارد. هوایش، آدم هایش، مزه غذاهایش،  مهم تر از همه مزه ی باهم بودن و تنهایی اش، همه چیزش و تو اعتماد کرده ای به کسی که همراه توست و می گوید که خواهد ماند و می دانی که دوستش داشته ای و حالا هم داری. شناوری، شناور در هوا و فضایی که شاید هنوز نمی توانی با تمام وجودت چه جسمی و چه روحی درکش کنی. هنوز آن را مال خودت نکرده ای فقط خوشایند است یا.... تو میخواهی که خوشایند باشد و بماند.....

 

 

مدتی است که نمی توانم شعری تازه بگویم. برای شعر تازه حال و هوای تازه لازم است. ولی بهار که بیاید امیدی هست. امسال بهار که بیاید با خودش خیلی چیزهای تازه خواهد آورد. امسال بهار شکفتنی مضاعف است.

 

 

 

 

دین

به رفتنت مدیونم

که با هر قدم .......

من را به من 

باز میگردانی

 

بهاره بهگوی

93/5/5

اندکی دیرتر

عصر جمعه

مثل همه ی عصرهاست

هوا مثل همیشه است

آسمان ترک ندارد

زمین گرد است

و صداها

تکرار می شوند

خنده ی دخترانی که هنوز

مزه ی عشق را نمی دانند

هیاهوی خیابان

 رقص پرده های لوند

با ساز ناکوک سپیدارها

در نسیم پر خواهش قبل از غروب

 که خودش را به همه چیز می مالد و می رود

عصر جمعه

مثل همه ی عصرها شفاف است

 خط ها و سایه ها 

حجم ها و سطوح

چشم را می زنند

وقتی که آفتاب به لب بام می رسد

و زمین کم رنگ می شود

مثل تمام روزهای هفته

عصر جمعه درست مثل همه ی عصرهاست

و چای هم طعم همیشگی اش را می دهد

اما انگار دستی

از زندگی بیرونت انداخته است

و همه چیز را از پشت میله ها نشانت می دهد...

عصر جمعه

مثل همه ی عصرها

تمام می شود

تنها اندکی دیرتر

 

بهاره بهگوی

 

 

 

بشارت

فصلی خواهد آمد 

که می شود در آن 

همه ی غم ها را تازه کرد

با خیالی آسوده 

و لیوانی پر

بی هیچ وحشتی 

از هجوم خوشی ها

 

پندار

 
در اتاقی ساکت و نم دار 

 رو به رویش قاب چرک پنجره

سنگفرشی خسته از  آزار دمپایی

پشت میزی رو به یک دیوار

مرد تنهای چهل ساله 

می کشد سیگار

آن طرف در آینه، دستی 

می کند این کار را تکرار

تا آخر دنیا

به اندازۀ تمام شعرهای نگفته ام

 به لب هایت بده کارم

بوسه هایی را

که طعم شاتوت و شکلات می دهند

به اندازۀ وزن تمام کوله پشتی های پر از کتاب و دلتنگی

سنگینی سرم را

به شانه هایت

سبکی نفسم را

به گونه هایت بده کارم

***

قلبت را به من بده کاری

قدر تمام روزهای سکوت و بی خبری

نگاهت را

به اندازۀ تمام تیله های سبزآبی دنیا

بده کاری به چشم هایم 

صدایت را...

اما دیگر نمی خواهم

به این زودی ها بی حساب شویم...

می آیی تا آخر دنیا بده کار هم باشیم؟


تب

بوسه هایم

روی لبهایت می غلتند

بر تنت شُرّه می کنند

از خطوط اندامت سر می روند

اما

پیش از آن که سقوط کنند

تبخیر می شوند


****

رفت وآمد

می آیی

می روم

تو به دنیای من

من به رویای تو...


گاهی


گاهی آنقدر دلم تنگ می شود

که بوی پیراهنت را

از همین فاصله دور هم می شنوم

 آخر به باد سپرده ام

وقتی  که می وزد

کمی بیشتر

پشت دکمه های بازش بازیگوشی کند


بدرقه

هنوز ایستاده ای

با طناب نگاهت تاب می خورم

بین رفتن و ماندن

آخ که چقدر خوب است،همین حالا

پلک بزنی و زمین گیرم کنی


روزها*

این روزها که نیستی

هر  یک روز که می گذرد

یک سال پیرتر می شوم

این روزها که نیستی و من

زیر ابروهایم را

برای آینه برمی دارم

موهایم را

برای باد شانه می زنم

و پیراهن های گل دار می پوشم

تا در خیابان های شلوغ

تنهایی ام را قدم بزنم.

این روزها که نیستی

هر یک روز که می گذرد

توی عکس ها

چیزی شبیه صیقل

پاک می شود از چشم هایم

و انگار کسی،  هر روز

پنهانی لبخندهایم را خط خطی می کند.

این روزها که نیستی

دست هایم

دارند شبیه برگ های اول پاییز می شوند

این روزها

خواهرم وقتی صدایم می کند

دختری با پیراهن سبز،

موهای یک دست قهوه ای

و لب های سرخش

با خنده از برابر چشم هایم

می گریزد





---

دیگر زبان شعر به دادم نمی رسد

یک نقطه، خط، هجا به مدادم نمی رسد

آهی کشیده ام، گزنده، عمیق، سرد

خالی شدم ز بازدم و دم نمی رسد

از نخ کشیدن ت ت تن تن بریده ام

دیگر ردیف و قافیه هردم نمی رسد

پاییز طبع من به درازا کشیده است

اما هنوز سوز دمادم نمی رسد

هی شعر سیب گفتم و گندم ولی چه سود

حوا که هیچ گاه به آدم نمی رسد





راهبه

 عشق  می گریخت

بی آن که بداند این دست ها

نوازشگر ترین انگشت های زنانۀ دنیاست

و این چشم ها

حوری ترین نگاه زمینی...

عشق در هیأت آدم می گریخت

من در دامن حوّا می گریستم

و خدا می خندید

چرا که باکره ای بی نظیر را

از آن خود کرده بود

د ی و ا ن ه

 خوشحالی ام

شاید دلیلی ندارد

شاید مریض شده ام

 فکر می کنم مشتی حدس،لختی وهم و خرواری از رویا

مغزم را ساخته اند

کلاف های رنگارنگی از نخ

به هم پیچیده اند و آواز می خوانند،

چرخ می زنند

پای می کوبند

می رقصند

مشتی حدس، لختی وهم و خرواری رویا

دهانم را می بندم

چشم هایم را می بندم

گوش هایم را

بینی ام را حتی

که فرار نکنند

سرریز نشوند

نگریزند

اسیرشان کرده ام و خوشحالم

شاید دارند دسته جمعی سرود می خوانند

و حیاط  زندان را آب و جارو می کنند




تهدید

 سنگ پشت سنگ،

برای دلت دیوار ساخته ای؟

اشک پشت اشک،

برای دلم ریسمان می بافم

نترس عشق من!

 از دیوار نمی آیم،

در می زنم

مرور

تو آنجا نیستی و می دانم که این بار

میزها و صندلی ها

دستگیرۀ درها

و لیوان های یک بار مصرف چای عصرانه هم

صدایت می کنند

نیستی و نمی دانی که آنجا چقدر همه چیز دلتنگ می شود

من خواب دیده ام این بار که می روی

خاطره ها برابر چشم هایت،

سرخوش و بی قید

از پشت هر پنجره می گریزند

از هر در و از هر دیوار بالا می روند

از لابه لای هر کتاب سرک می کشند

دهن کجی می کنند، قهقهه می زنند

این بار اتاق ها خالی اند

دست ها خالی اند

حرف ها...

دیگر چای و سیگار بهانۀ گریزهای عصرانه نیست

بهانۀ حرف های تازه نیست

سیلی کفش های تو بر گوش راهرو

عاشقانه ترین کاری است که ار دستت بر می آید

می دانم که دیگر این بار

پشت هر میزی که بنشینی نشسته ای،

 هر ساعتی که بروی رفته ای

زمان برایت به اندازه ای هست که دیگر به قانون نسبیت فکر نکنی

خیابان ها این بار

همان قدر که همیشه می خواستی طویل اند

غافل از خستگی پاهای تو

می دانی چه دلواپسم

که مبادا بخواهی تمام راه ها را

این بار هم پیاده بروی؟

من این جا هر روز عصرها

برای تمام لحظه های بدون من ات می گریم

کاش پیش از آن که رهایش کنی ، نامی برایش می گذاشتی

کاش پیش از آنکه رهایش کنی، نامی برایش می گذاشتی

بر کاغذی می نوشتی

به لباسش سنجاق می کردی

می گذاشتی لای انگشت های گره کرده اش

یا حتی کنار بسترش

حتی اگر باد کاغذ را با خودش می برد

حتی اگر باران، آن سه حرف کوچک معصوم را می شست

یا کودکی شش ساله با آن قایقی می ساخت

تا در جوی خیابان رهایش کند

حتی اگر هیچ کس نمی فهمید

نام این طفل شش ماهه

که از پس هیجده ماه درد به این دنیا آورده بودی

" عشق" است.

درمان

به آخرین چیزی که از تو باقی مانده پناه می برم

عکس؟ نه

کتاب؟ نه

دست خط ات پشت پاکت کوچک کارت تبریک تولدم؟

نه عزیزم ! نه

خیالت که سرم را به درد می آورد

ته مانده خاطراتت را می اندازم بالا

آبی یا سفیدش فرقی نمی کند

اثر که می کند

همه چیز رنگ چشم های توست


سؤال

در سرزمینی که تنها کاج ها شادند

چگونه می گذرد زندگی اقاقیا؟!


لحظه های بدون من ات

تو آنجا نیستی و می دانم که این بار

میزها و صندلی ها

دستگیرۀ درها

و لیوان های یک بار مصرف چای عصرانه هم

صدایت می کنند

نیستی و نمی دانی که آنجا چقدر همه چیز دلتنگ می شود

من خواب دیده ام این بار که می روی

خاطره ها، سرخوش  و بی قید

برابر چشم هایت

از پشت هر پنجره می گریزند

از هر در و از هر دیوار بالا می روند

از لابه لای هر کتاب سرک می کشند

دهن کجی می کنند، قهقه می زنند

این بار، اتاق ها خالی اند

نگاه ها خالی اند

دست ها خالی

حرف ها...

دیگر چای و سیگار بهانه گریزهای عصرانه نیست

بهانه حرف های تازه نیست

سیلی کفش های تو بر گوش راهرو

عاشقانه ترین کاری است که از دستت برمی آید

می دانم که دیگر این بار

پشت هر میزی که بنشینی نشسته ای، هر ساعتی که بروی رفته ای

زمان برایت به اندازه ای هست که دیگر به قانون نسبیت فکر نکنی

خیابان ها

 این بار

همان قدر که همیشه می خواستی طویل اند

غافل از خستگی پاهای تو.

می دانی  چه دل واپسم

که مبادا  بخواهی تمام راه ها را

این بار هم پیاده بروی؟

من این جا هر روز عصرها

 برای تمام لحظه های بدون من ات می گریم.













خیالت راحت باشد

می دانم که هستی

مرا می بینی

می خوانی ام

مرا مرور می کنی

حتی اگر دور باشی،

اگی دیر باشی،

صدایت را نشنوم،

چشمانت را نبینم

و جای چند تار موی سپیدت را به خاطر نیاورم...

خیالت راحت باشد،

خیالم راحت است.




آن کس که منم

باور نمی کنم که زمین گرد است

آب روان است و آفتاب گرم

باران که می بارد خیس می کند و دانه برف زیباترین هندسه عالم است

باور نمی کنم که زندگی و مرگ، شادی و درد، سکوت و صدا
 
برای هر انسانی هست

برای تو هست ، برای من هست

نه ، دیگر هیچ چیز را

تا خدا در آغوشم نگیرد و در گوشم نجوا نکند
 
باور نمی کنم

هر چقدر می توانی دیر بیا

قلبم را

در دستم مچاله می کنم

به دیدارت می آیم

خون چکان با پیراهن سبزم

  تا آمدنت

دشتی از گل های سرخ نقاشی می کنم

هر چقدر می توانی دیر بیا

روزی که باد به سمت تو می وزید

 

چه تاوانی، چه تاوانی می دهم

به آسمان

به زمین

به خاطره ها

جایی نیست که آلودۀ تو نباشد

گریز را راهی نیست

جز به زمان سترون شده در تصاویر تو

جز به دالان هایی که به تو پایان می یابند

جز به خیابان ها یی که  خطوط تنت  نقش بسته  به دیوارهایش

چه تاوانی، چه تاوانی می دهم

برای روزی

که  باد به سمت تو می وزید و دلم اتفاقی در مسیرش بود

دلم گرفته خدا! *

دلم گرفته خدا! اشک هم ندارم که

نمی توانم از این چشم ها ببارم که

گناه کارم و از بس که دیر آمده ام

نمی شود که دلیلی دگر بیارم که

دلت به رحم بیاید به قلب خستۀ من

کنی نگاه به چشمان اشکبارم که

نیامدم که ببخشی مرا به این زودی

که سال هاست در این در به انتظارم که

به این امید صدایت زدم که رحمانی

من از صدا زدنت دست برندارم که

*این اولین شعر من درقالب غزل است. ( اولین شعر سنتی من است)

می دانی؟

می دانی نیاز شده ام

سرتاپا ؟

حادثه ای  که می خواستمش

با هر نفس

حادثه ای که

شیرین،غمگنانه و باشکوه

امروز

دربرابر چشم هایم رخ می دهد

می دانی دیروز

هنوز باور نداشتم

دلم را باخود برده باشی

با کوله پشتی ات ؟

دلم را برده بودی

و در گوشه ای

مرهم برآن می گذاشتی

زخم های کاری اش را می شستی

با دست هایت که

همیشه حرارت ملایمی داشت

و مهربانی اش

 شبیه  مهربانی هیچ کدام از  دست هایی که می شناختم نبود

می دانی؟

پیش از تو

هرگز باور نداشتم 

"عشق اتفاقی است

که هنوز برایم نیفتاده است"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نارسیس

 

گل های آفتاب گردان!                               

امروز چرا

رویتان را از من برنمی گردانید؟!

خورشید پشت پنچره است

نه در چشم های من