ندانستن بعضی وقت ها چیز خوبی است. مثلا وقتی نمیدانی در روزها ی آینده، آینده ی دور ، خیلی دور ،آینده ی نزدیک و حتی خیلی نزدیک چه اتفاقاتی می افتد و این ندانستن شیرین تر می شود وقتی تازه فضایت را عوض کرده ای  و خواه ناخواه پا به محیطی گذاشته ای که همه چیزش با جایی که قبلا بودی فرق دارد. هوایش، آدم هایش، مزه غذاهایش،  مهم تر از همه مزه ی باهم بودن و تنهایی اش، همه چیزش و تو اعتماد کرده ای به کسی که همراه توست و می گوید که خواهد ماند و می دانی که دوستش داشته ای و حالا هم داری. شناوری، شناور در هوا و فضایی که شاید هنوز نمی توانی با تمام وجودت چه جسمی و چه روحی درکش کنی. هنوز آن را مال خودت نکرده ای فقط خوشایند است یا.... تو میخواهی که خوشایند باشد و بماند.....