روزها*
این روزها که نیستی
هر یک روز که می گذرد
یک سال پیرتر می شوم
این روزها که نیستی و من
زیر ابروهایم را
برای آینه برمی دارم
موهایم را
برای باد شانه می زنم
و پیراهن های گل دار می پوشم
تا در خیابان های شلوغ
تنهایی ام را قدم بزنم.
این روزها که نیستی
هر یک روز که می گذرد
توی عکس ها
چیزی شبیه صیقل
پاک می شود از چشم هایم
و انگار کسی، هر روز
پنهانی لبخندهایم را خط خطی می کند.
این روزها که نیستی
دست هایم
دارند شبیه برگ های اول پاییز می شوند
این روزها
خواهرم وقتی صدایم می کند
دختری با پیراهن سبز،
موهای یک دست قهوه ای
و لب های سرخش
با خنده از برابر چشم هایم
می گریزد
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 10 توسط بهاره بهگوی
|
قلب بودن کار سختی نیست، ساده است