تو آنجا نیستی و می دانم که این بار

میزها و صندلی ها

دستگیرۀ درها

و لیوان های یک بار مصرف چای عصرانه هم

صدایت می کنند

نیستی و نمی دانی که آنجا چقدر همه چیز دلتنگ می شود

من خواب دیده ام این بار که می روی

خاطره ها برابر چشم هایت،

سرخوش و بی قید

از پشت هر پنجره می گریزند

از هر در و از هر دیوار بالا می روند

از لابه لای هر کتاب سرک می کشند

دهن کجی می کنند، قهقهه می زنند

این بار اتاق ها خالی اند

دست ها خالی اند

حرف ها...

دیگر چای و سیگار بهانۀ گریزهای عصرانه نیست

بهانۀ حرف های تازه نیست

سیلی کفش های تو بر گوش راهرو

عاشقانه ترین کاری است که ار دستت بر می آید

می دانم که دیگر این بار

پشت هر میزی که بنشینی نشسته ای،

 هر ساعتی که بروی رفته ای

زمان برایت به اندازه ای هست که دیگر به قانون نسبیت فکر نکنی

خیابان ها این بار

همان قدر که همیشه می خواستی طویل اند

غافل از خستگی پاهای تو

می دانی چه دلواپسم

که مبادا بخواهی تمام راه ها را

این بار هم پیاده بروی؟

من این جا هر روز عصرها

برای تمام لحظه های بدون من ات می گریم