چراغ ها را من خاموش میکنم

رمان چراغها را من خاموش میکنم نوشته زویا پیرزاد نویسنده ارمنی تبار ایرانی، علاوه بر ارزشهای ادبی و هنری خود، از این نظر نیز حائز اهمیت و شایسته بررسی است که نخستین رمان فارسی است که به دست نویسندهای ارمنی نوشته شده، ماجراهایش در محیطی ارمنیزبان میگذرند و یکی از تمهایش مناسبات یک جامعه قومی بسته با جامعه بزرگ محاط بر آن است.
او زبان فارسی را برای نگارش اثر ادبی و برای تشریح زندگی گروهی که در مکالمات زندگی روزمره به زبان ارمنی حرف میزنند به کار میگیرد و موفقیت او در این زمینه برجسته است. او با این کار باعث میشود که هیچ یک از خوانندگان کتاب با فضایی که در این رمان در جریان است احساس بیگانگی نکنند.
یکی از عوامل تعیینکننده فضا یا حال وهوا یا رنگ و بوی یک محیط اجتماعی، زبان آن است. بنابراین وقتی شما این زبان را به زبان دیگری تغییر میدهید (دیالوگها را ترجمه میکنید، مانند کاری که در دوبله فیلمها انجام میگیرد)، در واقع خود را از یکی از مهمترین وسائل بازسازی حالوهوای بومی یک جامعه محروم میکنید. در این حالت نویسنده ای ماهر میخواهد که بتواند با وجود از دست دادن زبان بومی، به کمک شگردهای دیگری آن فضا را باز بیافریند. پیرزاد برای این کار نخست صفحات رمانش را پر کرده است از اسامی خاص، نام مکانها، نام خوراکیها و نام کتابهای ارمنی. نفس این واژگان و تکرار آنها با آهنگ خاصشان به ایجاد نوعی فضای زبانی نزدیک به زبان اصلی آدمهای قصه کمک میکنند. استفاده از کلمات انگلیسی که وارد زبان مردم آبادان (اعم از ارمنی و فارس و غیره) شده بود، خود نوعی وجه مشترک است که به گونه ای همه فهم محیط زبانی منطقه را باز میآفریند. بقیه زبان کتاب امّا، زبانی است ساده که رنگ و بوی بومی دیگری ندارد و دستکم با پرهیز از خلق فضاهای زبانی دیگر، به رمان لطمه نمیزند.
از سوی دیگر در رمان چراغها را من خاموش میکنم، به سبب این که نویسنده تجربه واقعی زندگی در جامعه بسته ارامنه را دارد، شیوه زیست و اشیاء و رسوم ارامنه در عین حال که به فراوانی حضور دارند و در واقع مهمترین رکن بازسازی فضای فرهنگی قصه هستند، حالت عناصر مصنوعی و کلیشه ای را به خود نمیگیرند. عکس کلیسای اجمیادزین روی دیوار خانه هست، امّا این عکس کارکرد کلیشه ای نشان دادن مسیحی بودن خانواده را ندارد، بلکه خود، عنصری در طرح یکی از مسائل داستان است، همین طور جشن پایان سال تحصیلی مدارس ارامنه یا کلیسا رفتنشان (که بیشتر یک رویداد اجتماعی است تا تأکیدی غلیظ بر مسیحی بودن آدمها و محیط). همچنین است مسأله برگزاری مراسم 24 آوریل که بیشتر یکی از پرسشهای قصه است تا صرفا عنصری تزئینی برای فضاسازی.

... خانم نوراللهی داشت میگفت "باز هم تکرار میکنم که اولین خواست و هدف بانوان ایران داشتن حق رأی است."
آخرین بار که نینا و گارنیک مهمان ما بودند، گارنیک و آرتوش بحثی طولانی شروع کردند. سر آخر گارنیک گفت "ما چرا باید خودمان را قاطی ماجرا کنیم؟ " آرتوش گفت "ما ایرانی هستیم یا نه؟" گارنیک جواب داد "ما ارمنی هستیم یا نه؟" نینا گفت "حق رأی برای چی؟"
این پرسش که تا چه اندازه باید در مناسبات جامعه بزرگ شرکت کرد، برای همه اقلیتها مطرح است. نگرانی این است که «قاطی شدن» در جامعه بزرگ هویت قومی آنها را به مخاطره بیفکند. در تکه بالا این تضاد به شکلی بسیار دراماتیک مطرح شده است: ما ایرانی هستیم یا نه؟ / ما ارمنی هستیم یا نه؟ ا
کلاریس، قهرمان رمان، آشکارا از بریدگی خود از جامعه بزرگ احساس شرم میکند. در ص 110 میخوانیم:
نمیدانستم انتخابات مجلس نزدیک است و درباره حق رأی زنها فقط چیزهایی
شنیده بودم. فکر کردم مثل بیشتر ارمنیها انگار توی این مملکت زندگی نمیکنم.
خجالت کشیدم...
نگاه کلاریس به خانم نوراللهی هر چند نگاهی مثبت و حتی تحسینآمیز است، امّا با تردیدهایی همراه است. این تکه را بخوانید:
...گفت میخواهد از زنان ارمنی دعوت کند در جلسه های انجمنشان شرکت کنند.
گفت "مشکلات زنها به همه زنها مربوط میشود، مسلمان و ارمنی ندارد". گفت
"زنها باید دست به دست هم بدهند و مشکلاتشان را حل کنند. باید به هم یاد
بدهند، باید از هم یاد بگیرند". مثل سخنرانیاش حرف میزد.
هرچه اصرار کردم نگذاشت حساب میز را بدهم. "مهمان انجمن ما هستید". توی
خیابان داشتیم خداحافظی میکردیم که یادم آمد بپرسم "آمده بودید مراسم 24
آوریل؟" گفت آمده بود و با تعجب که پرسیدم "چرا؟" با تعجب گفت "چرا که نه؟
فاجعه فاجعه است، مسلمان و ارمنی ندارد". هیچ مثل سخنرانیاش حرف نمیزد.
خلاصه ای از باز سازی زندگی ارامنه در رمان چراغها را من خاموش میکنم نوشته روبرت صافاریان
http://anthropology.ir/node/8216
قلب بودن کار سختی نیست، ساده است